روستای میر طالقان

این وبلاگ جهت اشنایی بیشتر طالقانی دوستان با روستای زیبایم میر طالقان ساخته شده

روستای میر طالقان

این وبلاگ جهت اشنایی بیشتر طالقانی دوستان با روستای زیبایم میر طالقان ساخته شده

کفشان ماشینی میان........فریده میربابایی


ی خَطِرِبوگوم شُمَرِ مرحوم پیَرَم حاج سید جعفر میربابایی همیشه همه یی هَمِرا شوخی دَشت ... پیَرَم   خدا بیَمُرز موگوت :

مرگ قدیمانِ ببرن ، قدیمان راه مال رو بِ ( فقط اسب و الاغ و ... ) مِتَنِستَن را دِ بوشون ....

امکانات دی ، امکانات حالان نِبِه . تلفن دَنِبه ، اینترنت دی کو ابدا ... اگر کسی مَس از حال کسی خبر گیرَ ، دست خط (نامه ) مرسا  (می فرستاد ) اون دی داستان دَشت ....

مس یه نفر بو که قصد کنه بوشو تهران هر کی کار یا خرید یا دست خط داشت اونِ موگوت . خلصه نامه چن وختی طول میکشی تا برسَ دست طرف ....

بعضی دی بومی محل بَن سال به دوازده ماه دی فَمیلانه نِمیِدییَن ... فقط تابستانان ....

ی سَلی (سال ) پیَرَم مَس بوشو تهران خرید .یکی از فمیلانی نزدیک اُوره  مو گو : وچه مارِ دی بِبَر ، فَمیلانه بِینِه ... دلتنگ گرستی

پیرم دی مو گو خا ...

دِتَرَکِ موگو فلان روز مس حَضِر گردی بیشیم تهران اون وچه دی تهرانِ نِیدی به،  ذوق دَشت چو جور،خَلَصه اون روز مِگَرده و را مِکُوَن سمت زیدشت ، چند ساعتی  اسب و الاغانی سر دِبَن تا مَرِسن ، گویا اوجَن مَشین (ماشین ) مییَمِه مسافرَنِه سوارمِکَرده ، پیرم کو همه ی همره شوخی دَشت ، وچه رِ موگو ب در مَشین بَرسی مَ کفشانتی دراری ،کفشان دی نو ، پا نِکِردِه به ، تمییزی دِ برق مِزِه .... وچه دی همین مینه ، سَدَنی جور (مثل آدم های ساده ) کفشانِ میگیرَ زیر بغل و پا برهنه سوار مِگرده ، مینی بوس میان همه وچه رِ نییَ مِنَن و مِخندن . پیَرَم دی بارانِ دِمینگنِ مَشینی پشت و سوار مگرده ....  خودش دی خنده دِ ریسه موشو 

قدیمی عروسیان میری میان.....آزیتاجعفری


این روزا اخبار گوناگونی از کرونا می شنویم که هممانه ناراحت کردی گاهی موگون مخا کرونای لامبدا وارد کشورمان گرده که جوانانه درگیر منه گاهی دی موگون کرونا عمرش داره تمان مگرده خلاصه کو ما نفهمستیم این کورنا چی به که گریبانه همه ره بگیت دعا منیم آواره گرده و بشو و دیگه هیچ جای دنیا پیدا نگرده به دور از همه این اخبار مخوام خاطرات قدیمی عروسیان رو با زبان شیرین طالقانی براتون بوگوم تا حال و هواتان عوض گرده و بخندین تا دنیا به روتان بخنده

 

تمان عروسیان قدیم توی منزل برگزار مگردی  زمانش دی اکثرا تابستان به

و همه مهمانان دی ناهار دعوت بن 

شیرینی های عروسی (پاپیونی و زبان) به 

میوه دی سیب و خیار 

هنوزم که هنوزه وقتی سیب و خیار  رو با هم مخوریم یاد عروسیان قدیم میفتیم

حیاط رو مشستن و فرش دمینگتن و دور هم منشتن 

عروس و دامادی مَران  اندی کار داشتن که وقت نمکردن نه آرایشگاه بوشون نه لباسان آنچنانی بپوشن الانی مادر شوهران و مادر زنان مینید همه آرایشگاه رفته و لباسان آنچنانی 


کفش پوشیدن دی توی مراسم اصلا مد نبه همه جوراب پا مکردن یا پارازین به یا شیشه ای  مشکی یا رنگ پا و اکثر خانم هایی که جوراب شیشه ای مشکی پا مکردن تا آخر شب جورابانشان از چند جا در مشه توی جوراب بعضی خانمان دی پر از پول به شاباش هدانی بَرِک.

توی کل خانه دی یک صندلی به اونم جایگاه عروس به روی صندلیه رو  دی یه دَنه سفیدی پارچه  دمینگتن

دی جی کی میدانست چیه ضبط به با نوار کاست آهنگ ها دی پشت سر هم پخش مگرست گاهی نوار کاست رو عقب و جلو مکردن که آهنگ مورد علاقه شان پخش گرده و همونی همراه رقص مکردن 

عقد کنان دی یک اتاقه خالی مکردن فقط یک فرش دمینگتن و مثل الان هم نبه اندی تشریفاتی همون اتاق بدون تشریفات رو شش تا قفل میزیین تا کسی وارد نوشو

روز جشن هم یکی از بد اخلاق ترین زنانه فامیل رو مامور مکردن که نذاره وچان از محدوده اتاق رد گردن

توی مراسم دی گهگداری بعضی مهمانان کفشای پاشنه بلند پا مکردن و همیشه پاشنه کفشانشان رو دمینگتن روی دست و پای وچان و گریه وچان دی در می آمه

و اصرار هم داشتن با همان پاشنَن عربی برقصن

یک حرکت خفنی هم مکردن موهاشانه باز مکردن و کله شانه عقب و جلو مبردن و موهاشانه به پشت و جلو پرت مکردن 

یک نفر دی با پارچ استیل و لیوان تو مهمانها راه مشه و موگوت کسی او نمیخواه

کم کم اندی شلوغ مگرست که فقط یک تکه جا ممانست برای رقص اگرم از جات بلند مگرستی سریع جات رو همیگیتن

دستشویی داخل خانه رو مبستن  وفقط دستشویی حیاط باز به و اونجا دی صف به

شاباش که دمینگتن وَچَن شاباشانه از دست هم مقاپِسَن 

رو کله ی عروس و دوماد در حد رگبار نقل مپاشیین گاهی دی نقل ها تو صورت عروس و دوماد پرت مگردی 

یه عده ای هم نقل ها رو بعد از رقص و کلی راه بیشین روش جمع مکردن و مبردن خانه شان و میریختن قندانی میان و تا مدت ها مخوردن 

موقعی که مخواستن به عروس و داماد کادو هدین یکی از جیغ جیغو ترین زنان فامیل رو مامور مکردن تا کادوانه اعلام کنه هر چی دی کادو همدان اصرار داشتن همونجا تو دست و گردن عروس کنن


معمولا شام دی دو سیخ کوبیده به با پلو و گوجه و یک بسته کره و نوشابه کانادا زرد از اون شیشه ای باریک.... غذاها هم توی ظرف ملامین سرو مگردی 

بعد از تمان شدن مراسم دی خودمونی ها بسته به میزان معرفت شان میَمیَن و ظرف مُشُستن و جارو مکشین و تو جمع کردن بساط کمک مکردن 

بعدش دی همه خسته از کار هر کدام یگ گوشه بالش دمینگتن و اندی گپ مزیین تا خوابشان مبرد 

واقعا خاطرات خوبی از عروسیان آن زمان به یادمان بماندی که پر از صفا و صمیمیتی به که در قدیمان وجود داشت آرزو منم که دواره آن صفا و صمیمیت وِگرده و زندگی شاد گذشته برامون زنده گرده 

سلامت و شاد باشید 

با تقدیم احترام آزیتا جعفری

نوروزی مراسمان........رجب کاظمیان

سلام دوستان روزگارانی در میر  سال های دورتر که من خاطرم هست اسفند ماه که کم کم بوی بهار میامد  ومردم از کرختی سرمای زمستان رهامیشدند  بوی عید وسال نو دوتا گروه  برای مژده عید میامدند میر که گروه اول قبل عید میامد بنام نوروزی خوان  بیشتر اوقات دونفر بودند اهل نویز بالا طالقان روستا به روستا میخوندن  ومردم بسته به شرایط مالی پول برنج   لوبیا   براشون میاوردند  ومسیر رو تا انگه وشکرناب ادامه میدادند وجنس جمع شده  رو گاهی باقیمت مناسب تر میفروختند  که بارشون سبک تر بشه    گروه دیگری دوسه روز بعد از عید می آمدند  بسیار شلوغ با ساز ودهل   به اینا میگفتند    عروس بابو..... حدود 8 یا9 نفر مثل گروه کولی ها   توی حیاطای بزرگ میر  مثل تاتر مردی که لباس زنانه سنتی تنش بود  وصورتشو پوشونده بود  وبسیار رقاص ماهری بود  ومردها گروه با چوب دستی های بلند با هم مبارزه می کردند که با خانم برقصند  وقتی می آ مدند کلا محیط ده عوض می شد و این گروه اهل سمیار   پایین طالقان بودند   ومردم کیسه شون رو خالی نمی گذاشتند    و آخرین بار گروه عروس بابو توی میر شکل گرفت   اقایان اسدلله میرچی  علی بخش اباذری    همت برزگری   نقش خانم رقاص   ولی لله نقدی   ابراهیم میرچی   وچند نفر از دوستان که خاطرم نیست  در پایان  اون گذشته  های دور یادشون بخیر   رجب کاظمیان

خاطرات قدیم فراموش شدنی نیه........علیرضاجعفری

یادآوری خاطرات گذشته و کنکاش در روزهای ماضی خیلی دور احساس بسیار خوشایندی به انسانها دست می دهد. بطوریکه با یادآوری آن خاطرات گویی زمان متوقف و به عقب برگشته و با همان دوستان و آشنایان ایام بسیار خوش کودکی  و نوجوانی در حال خوش و بش هستی و آن دوران را به خوبی حس و درک می کنی.

هفته ای که گذشت چند روزی که در وطن اجدادی با بستگان بودم فرصت را مغتنم شمرده و از کابار به سمت پسین دره از راه جوری زمین رفتم.

باور بفرمایید زمان متوقف و به عقب برگشته بود

دوستان زیادی را احساس و یادشان نمودم و در واقع صدای خنده ها و شیطنت ها و خوشی دلشان را می شنیدم. صدایم می‌کردند.

از باغچه ای که نزدیک باغ اجدادی امان معروف به کبل قربان بود شروع کردم. به درون آن باغچه که تک درخت گردویی داشت رفتم .طراوت آن سالها را نداشت. درخت گردویی کهنسال و نیمه خشک و سنگ چین هایی که ریزش نموده و مکانی که محل عبور و مرور  چهارپایان شده بود.

مساحت این باغچه حدود ۱۰۰ متر بود و به علت انبوه درختان مکانی امن جهت بازی های نوجوانی هم سن و سالانه بود بازی هایی که هر چند به مذاق عده ای خوش نمی آمد اما بازی آن در این مکان حاکی از حرمت و احترام بود.

کسانی هم که قصد سیگار کشیدن داشتند در این مکانها به دور از چشم بزرگترها سیگار می کشیدند و نگهبانی هم راپورت کسانی که در فاصله ۵۰ متری این باغچه تردد می نمودند را می دادند که یا سیگارها پنهان شود و یا ابزار بازی ‌.

از آن باغچه رد شدم اما نوجوانی و جوانیم ام را برای دقایقی در آن مکان حس کردم و جلو چشمانم آمد.خصوصا دوستانی که الان در میان ما نبودند.

از دره پشت منزل آقای شهریار مهدوی رد شدم. در ضلع شرقی منزل ایشان تک درخت گردویی بود که مشرف به غار فاطمه اسکل بود

و سپس دو درختی که در ضلع جنوبی منزل ایشان و سپس تک درخت متعلق به آقای سهرابی که بهترین گردو میر و داشت و رو به روی دبل دار بود و خود دبل دار و‌.....

برای نزدیکانم از شرایط و اوضاع و احوال آن سالهای خیلی دور گفتم که زیر این درختان تعداد کثیری دختر و پسر اطراق می نمودند و گل یا پوچ بازی می نمودند و فوتبال و والیبال وپینگ پنگ


برای لحظاتی چشمانم را بستم و جوری زمین را بدون آن دیوار ها و فنس و توری های فعلی تصور نمودم

زیر دبل دار ایستادم هنوز جوی آب کابار در زیرش جاری بود و من کنار جوب نشسته و پایم را آنور جوب گذشته و مشغول خوردن گردو  با دوستانم با چاقویی که از مغازه غلامرضا دا هاشمی خریده نموده ، بودم.

از دور دیدم که مرحوم مهدی دا دراج از منزلش بیرون و به طرف دبل دار می آمد

یکی از همرهان در بالای درخت گردو بود و گردو می چید و به زمین می انداخت و ما مشغول خوردن بودیم

به دوستمان گفتیم که تکان نخورد و مرحوم مهدی دا در حال نزدیک شدن است

واقعا آن زمان احترام و ترس از بزرگتر و خصوصا دشت بانها شوخی بردار نبود.

نزدیک بود از ترس آن شخصی که بالای درخت بود سکته کند.

مرحوم مهدی دا و همسر مهربانان روابط خوبی با ما داشتند مهدی دا به زیر درخت آمد و ما شیطنت ایام نوجوانی‌امان گل کرد و با مهدی دا بیشتر صحبت کنیم و سوالاتی ازش می کردیم که مهدی دا مواظب هستی که کسی بالای درخت نرود و گردو نکند و گاهی اوقات به بالا سرمان نگاه می کردیم و آن شخص را می دیدیم که در بالای درخت قبضه روح شده بود و به ما اشاره می داد و دست پاچه شده بود و التماس می کرد که کمتر حرف بزنیم و کمتر سوال کنیم تا ایشان زودتر برود. خلاصه تا گوساله گاو شود دل صاحبش آب شود

تا مرحوم رفتند این دوست ما واقعا سکته خفیف و زده بود و با ترس و لرز آمد پایین و مارا شماتت بسیار کرد و تنها چیزی که یادم آمد خنده و قهقهه از ته دل ناشی از روزگاران خوش آن ایام بود.

در همان لحظه خاطراتی دیگر از آن ایام به یادم آمد و بازگو نمودم

در ضلع غربی دبله دار زمینی بود که در حال حاظر دیوار کشی شده و محل خرمن مرحوم حکمت اله دا بود همان کاووس میرچی

دو گاو نر و به وسیله ای چوبی می بستند که یک چوب دو متری با یک چوب دیگر به شکل سلیب به گردن دو گاو و ته آن به چوبی به ابعاد یک در دو که روی آن می نشستیم و گاو می چرخید و روی خرمن را دور میزد و چه حس خوبی بود.

میز های پینگ پنگ فکر می کنم مردانه اش زیر درخت آقای سهرابی بود و زنانه اش زیر درخت گردو متعلق به خاندان مهدوی که اکنون دیوار کشی شده و همجوار باغ مرحوم مهدی دا می باشد.

صبح ها در این مکان فوتبال بازی می کردیم و توپ هایی که به باغ مهدی دا می افتاد و یا ترس و لرز ازش می خواستیم که توپ را به ما بدهد.

تصورم را برای همراهانم بازگو کردم.هیچ درخت گردویی نبود که زیرش کسی ننشسته و از سایه اش استفاده ننماید.

روزهای خوبی بود که دلمان واقعا خوش بود و نه دغدغه ای خاصی داشتیم و نه فاصله طبقاتی فعلی.

ارتباط بین دختر و پسر چهارچوبی داشت و خانواده ها با خیال راحت فرزندانشان را به امان خدا و بزرگترها رها می نمودند‌

داستانهای عاشقانه هزار و یک شب آن روزگار واقعا شنیدنی بود. عاشقانی که خواب و خوراک نداشتند و از سر عشق و شور و شعف جوانی در جوری کابار دوئل به راه انداختند و تا نامه های عاشقانه و بی قراری و گریه و زاری و نشستن روی تخت سنگی از صبح تا ظهر و دیدن لحظه ای یار و قرار های عاشقانه.

گاهی اوقات دوستان قدیمی آن سالها را زیارت می کنیم لبخندی و چشمکی حاکی از قصه های آن سالها.

عاشق هم عاشق های قدیم و شور و اشتیاق آن سالها‌

گروهای سنی از ما بزرگتر حامیان واقعی ما بودند و از ما حمایت می نمودند و ما هم از کوچکتر ها. چرخه جالبی بود. 

فامیلیت به معنی و مفهوم واقعی بود اولین سوال طالقانی ها اگه می‌شناختند می پرسیدند کی آمدید و با کی و اگه نمی شناختند می گفتند کی پسر یا دختری؟

در تلاطم و کنکاش در ایام گذشته بودم که ناگه به زمین فوتبال رسیدم


یاد و خاطرات گذشته برایم زنده شد

تشویق‌ها و سوت زدن‌ها و رفتن جلو آقای مهدی شجاعی و مرحوم اکبر شریف و...که مارا ببینند و یک کاور زرد یا نارنجی بهمون بدهند و تا بازی کنیم.

تپه های اطراف زمین فوتبال که تشویق کننده ها می نشستند واقعا نمای زمین فوتبال را مثل نمای استادیوم می نمود. یکبار امتحان کنید و از تپه شرقی زمین فوتبال نظاره گر باشید.

واقعا به واسطه تشویق کنندگان چه بازی می کردیم و چقدر می دویدیم.

و سر آخر زود فوتبال را تمام میکردیم و دست و صورت میشستیم تا غروب سر ترمینال را تحت هیچ شرایط از دست ندهیم.

شوخی بردار نبود.باید سر ترمینال می آمدیم خوش و بش و قرار جشن در حضور خانواده ها را برای بعد از شام می گذاشتیم.

به کرات در سر همین ترمینال جشن برگزار شده بود.

حتی یک بار در زیر دبل دار در ساعت ۱۰ شب بنا به پیشنهاد دوست بسیار عزیزم مرحوم مغفور شادروان عبدالرضا حسنی ایزدی.

ایشون به جشن می گفتند کارناوال شادی.سیم برق از منزل آقای رضا میرچی گرفتیم و زیر دبل دار چراغانی بود‌‌.‌....

با عرض پوزش از تصدیع اوقات

ذکر این خاطرات هم برای کسانیکه در آن سالها حضور داشتند و هم برای قشر نوجوانی که در آن سالها نبودند و بدانند که چه ایام خوب و خوشی بود.



یاد و خاطرات آن سالهای دور به نیکی باد

محرمانی مراسم میری میان....ارسالی از معصومه جانی ومژگان شمس طالقانی

حدود ۳۰ سال پیش کو محرم تو همین اواخر مرداد و اوایل شهریور ب .ما دی وچه بِیم 

مینی نظر کو سینه زنی و مرثیه خوانی خیلی بهتر بِ...یا ما در عالم وچگی از هر چیزی بهترین لذتِ میبردیم 

القصه:

منتظر بِیم کو شوکی گرده بیشیم مسجد 

ی خرابه یه دَنه بلندگو داشت کو همش خِرخِر مُکورد ولی وختی مداح مِخواند قشنگ صدا درمیامه بلندگو دِ

مردِکان دور میگیتن و شلواری پلِ میگیتن و ۳ ضرب سینه میزیَن

اولش ارام سینه میزیَن تا مداح شور میگیت سینه زنان کو غالب از جوانکهای ده بَن اونان دی شور میگیتن و دستشان راسا مُکوردن و محکم سینه میزیَن و در اوج شور هی مکگوتن الله محمد علی 

ما دی از بالا اوشانه نیَه مُکوردیم 

اخه اغلب مساجد دو طبقه ب و زنِکان جوعَر مینشتَن و مردِکان جیر

یادش بخیر سینه زنی کو تمان مِگردی داغِ چایی میوردن و مردم ی چایی موخوردن و گَلشانِ تازه موکوردن تا دور بعدی سینه زنی شروع گرده

این برنامه هر شو ب تا روز تاسوعا ک میشیَن اوچان و کلاهرود اونجه ی دور مایی سینه زنان سینه میزیَن تا از دهات اطراف سینه زن میامه 


اونان دی ی دور سینه میزیَن و بعد سخنران سخنرانی موکورد و برنامه تمان مِگِردی

مژگان شمس طالقانی:

پس شما من دِ خیلی وچه سال ترین مایی دوران میرى مسجد هنوز یه طبقه بِ یادش بخیر مایی مهربان رفیخان مایی درى گَل صف دمى وسن که مینى مَر رِ (مایی برک)مجوز بیگیرن که ماهم اوشانى همراه بیشیم خدایه دوردار مَرمان نگم شمر بد بوگوم تیمسار ارتش مایى گریه و دوستانمانى گریه رِ در میورد تا مایى اجازه ر هَدى ولى گریه هایه اون شبانمان فقط همون اجازه بیگیتنى برک به بعدش از ذوق همراهى فقط خنده هایِ سرخوشانه بِ وهرکى  رو یه ایرادى و وَهانه اى میگیتیم از سرخامى نوجوانى مِخندستیم خدایمان هم اِندین مهربان بِ اون سالان قطعا مارِ بِبَخشیه


محبت حیواناتی میان.....علیرضاجعفری


نجابت و مهربانی حیوانات 


 کره خر از خریت پیش و روی مادر است

کره اسب از نجابت در قفای مادر است 


روز جمعه ۲۲ مرداد به اتفاق یکی از بستگان سببی قصد پیاده روی به مقصد پسین دره نمودیم.

در بین راه به زمین فوتبال رسیدیم و کمی آب خوردیم و سپس به کنار دره پسین دره که از آنجا دورنمای واگنگ معلوم بود ، رفتیم. صدای کبک  و بلبل نوای بسیار زیبایی را در این دره طنین انداز نموده بود.

در سمت چپ صدای شیهه مکرر کره اسبی توجهمان را جلب نمود

کره اسب بیش از حد بی قرار بود و در تحرک با طنابی که به نیم تنه درختی خشک بسته شده بود.

نزدیک شدیم.کره اسبی بسیار زیبا به رنگ قهوه ای روشن با یالهای بلند و بسیار زیبا.

دوست قدیمی آقای یزدان میرچی را دیدیم که از چادر به استقبال ما آمده بود.

اسب متعلق به عمو عباس بود.

از یزدان راجع به کره اسب و صدای شیهه اش پرسیدیم.

گفت مادر این اسب را مار زده و مرده است و این اسب بی قراری می کند و به قاطری متعلق به یکی از هم محلیان ( آقای مهدی اباذری ) دل بستگی پیدا نموده و فکر می کند که مادرش است.

واقعا دنیای حیوانات خیلی جالب و اعجاب انگیز  است.

در آن لحظه دلبستگی یکطرفه در ذهنمان تداعی گردیده که فقط این کره اسب فقط دلبستگی  یکطرفه دارد

گویا هرروز کره اسب را به همراه قاطر می‌بردند و امروز کره اسب را نبرده بودند.


خلاصه خداحافظی  کردیم و به نزدیک شیر آب زمین فوتبال رسیدیم که ناگه حیوانی چهار پارا از دور از نزدیک منبع کوچک سر جوری زمین از سمت راست و از بیراهه در حال دویدن بود

تند تند می دوید

و از چند متری ما در حال گذر بود. 

نزدیک که شد دیدیم که قاطری بود که

افسارش گویا پاره شده بود و شیهه می کشید و به سمت پسین دره با سرعت دور شد

از بی قراری و نوع حرکت و مشخصاتی که داده شده بود دریافتیم این همان قاطر است.

که با بی قراری به نزد  کره اسب برگشته بود

فردای آن روز از آقای میرچی جویا شدم که آن قاطر که در حکم دایه بود برگشته بود که ایشان تصدیق نمودند و گویی قاطر از نزدیک رودخانه افسار گسیخته و به نزد کره اسب آمده بود.

در آن هنگام در فکر فرورفتم و به عظمت ایزد منان و دمیدن روح و احساس در حیوانات پی بردم که درست گفته اند و در حیوانات مصداق دارد که مادر فقط آن کسی نیست که فرزندی می زاید بلکه مادرانی نیز هستند که در حفظ و نگهداری فرزند خوانده مثل مادر واقعی سعی و تلاش وافر نموده اند.

ای کاش می توانستم از این لحظه بی قراری و حرکت قاطر به سوی اسب فیلم برداری نمایم تا شما نیز احساس واقعی یک حیوان را بیشتر درک نموده و  عظمت خداوند نیز بیشتر برایمان نمایان می گردید.

 به راستی که روایت این رویداد طبیعی و واقعی و وجود مهربانی و درک و احساس در حیوانات آیا مارا بیشتر وا نداشته و ترغیب به اینکه با یکدیگر بیشتر مهربان باشیم نمی نماید؟

التماس اندکی تامل و تفکر


جدیدی اجاق گاز نَنَمی بَرِک....سیده فریده میربابایی

 دِوَره من بیَمیَم 

مرگ اون قدیمانِ ببره ، مَرَمی خدا بیامرزه  قول ،  کو موگوت : جهان جوان گرست و ما پیر گرستیم .


اُن قدیمان گاز کِجه دِبِه ، از قول  سکینه نَنِم خدا بیامرز موگوت : اَندین والُری همراه و سه فیتله ای همراه غذا بِپَتَم ، بِمِردَم . این به کو تصمیم بیگیتن گاز بخرن ،  ( مشتی )شوهر مرحومش دی موشو گاز سه شعله مِخره ، او دی از فرداش مَس شرو کِنِه غذا بِپَتَن . 

وقتی شرو مِنه غذا بِپَتَن ، هر کاری منه مداری فیتیله جوعَر(بالا )

 نِمیا . اون روز نمیتانه غذا بپزه . ظهرکه مِگرده ، مشتی میا خَنه ناهار . موگو: ناهارت کو ؟ 

ننم دی موگو گازت فیتیله نداره کو .این چی گازیِ بخرستی ؟هر چه دسته ره مِچَرخانم  فیتیله جوعَر نمیا ... تزه دِوَره مشتی اوره یاد همیدی  زَنَکه ،   گاز فیتیله نِدَره کو  

اَندین ساده بَن 

شوخی مشهدی زیارتی میان..........سیده فریده میربابایی

از مرحوم پیَرم (حاج سید جعفر میربابایی) سید آقا ، خطره ای بوگوم شُمَره : 

مرحوم پیَرم و مرحوم سید طاهر میربابایی و مرحوم مشتی قربان  یه سال )همت مینَن بوشون مشهد زیارت ، هرسه شان دی شوخ بَن ، پیَرم ، فرشی سر حیاطی حرم ، نِشتِه بِ ، یهو بلند گوی صدا ده  در میا کو : پسرکی ۸ ساله با بلوز آبی و شلوار سرمه ای و چشمان سبز به نام سید جعفر میر بابایی گم شده  چنانچه پیدا کردین بیارین دفتر گمشدگان حرم ، پیَرم مو شو فکری میان ، مینِه مشخصات ، مشخصات اوییِه ، پامییَسه بوشو بینِه چی گرستی ، ک یهو مِینِه ، سید  طاهر و مشتی قربان خنده کنان راه دِ مِرِسن ، پیَرَم دنبالشان مِنِه ، اونان دی فرار مِنن موشون هتل ، پیرم دی شوخی دتشت اونانِ ، مَرِسِه هتل مِِینِه اینَن خوتییَن ، در اتاقه قفل مِنِه موشو غلام گردشی ، تا شوکی ، تلفن دی دَنِبِه ، اینَن مِمَنَن  بی تکلیف 


دلنوشته ی مریضی .....رجب کاظمیان

سلام دوستان 

روزگارانی در میر  یه مریضی بیا می از خاوردور    

همه جا ادمکان درگیرن زندگی سخته دگر 

 

همه مان مریضی ره باور کنیم  بیمارستان ها پرن ندارن تختی دگر 


  سر ترمینال میر این قدر چمع نگردین   دید بازدیدانتان بمانه وقتی دگر 


به سلامت از این دالان زمان 

همگی رد گردیم تا چند وقتی دگر 


یه روز که خدا بخواد دوباره جوری زمین 

دوبله دارانی بن جشن بگیریم جختی دگر

 

بزنیم ساز ودهل دایره دمبک بیورن  باور کردنش امروز همه برک سخته دگر 


چاره ای نیست زن و مرد  پیر وجوان مسئولیم  

دیده بوسی  خوشی تعارف بمانه وختی دگر  


  رجب کاظمیان

مسگرها و گون کَن ها میری میان.......رجب کاظمیان

 

یادم میاد 3 گروه برای کاسبی میامدن میر  یک گروه خانواده پر جمعیتی بودن شغل اصلی اینها مسگری بود وتوی میر میگفتند کولیها  زن ومرد قوی هیکل که نمیدانم کجایی بودن  سر ترمینال  جای ساختمان مخابرات  یا گرمادر زیر درخت توت چادر بزرگی برپا میکردن   با کسی دوست نمیشدند  وبعداز مدتی که کار مسگری کم میشد بی سرو صدا میرفتند  گروه دوم پیر مردی بودبه اتفاق پسرش میامد و مسگر بودن دم مسجد اتاقی بود اونجا اطراق میکرد قبلا از ساخت مدرسه این مکان ملا خانه بود  وگروه سوم گون کَن بودن میگفتند اصفهانیها  می آمدند کوه رو از کدخدا اجاره میکردند  و کتیرا میگرفتند  کاری بسیار سخت  وزندگی خیلی سخت...... من اون رو توی کوه دیده بودم با اینکه زندگی طالقان اون زمان سخت بود ولی ما نسبت به اون ادما خیلی راحت تر بودیم چند جا هنوز تنور نونوایی با سنگ از اون ادما یادگار مونده    با تشکر رجب کاظمیان