روستای میر طالقان

این وبلاگ جهت اشنایی بیشتر طالقانی دوستان با روستای زیبایم میر طالقان ساخته شده

روستای میر طالقان

این وبلاگ جهت اشنایی بیشتر طالقانی دوستان با روستای زیبایم میر طالقان ساخته شده

ترقه ای انفجار تخمه ای میان.........سیده فریده میربابایی


یه خطره بوگوم شماره :  یه شو خواهران همدیگرِ نِشتِه بِیم . شوم دی بخورده بِیم تا تنگِ پوست .خودمانِ بوگوتیم بیشیم اتاقی میان فیلم نیَ کِنیم . همینطور ک مشغول بِیم ،  شب چَره دی مخوردییِم ، یکی خوَران بو گوت : قرصانمِ نُخوردییَم .

من دی بوگوتم پا نَیَس مو شوم تویی برک میورم . بوگوت: مطبخ دَره 

بوگوتم : میورم 

همین ک برسییَم مطبخ ، فکری بیَمِه مغزمی میان و لبخندی دی لبانم بَنِشت ... 

خلَصه ،ترقه کو چیکانِ  نَوَن بیورده بَن ،  من دی اونه بیگیتم روشن کِردم ،  دنگتم پلاستیکی تخمه یی میان ، اون یکی دست دس دی پلاستیک داروان . بیشیَم دری اتاقی جلو و پلاستیک دنگتم میان خوران . آی منفجر نگرست ؟  تُخمَن دی هوایی میان بال میزییَن . من دی تیفاری پشت قَیِم گرسته بم اوشانِ میدیم و مِخَندِستَم ...

خوَران هر کدام یه ور بِشِه بَن ...

یکیشان دور اتاق مِچَرخِست ، یکیشان مَلَق گرسته به ، یکیشان دی دراز به دراز ، مِداری خوته به ... خوف کرده بَن انگار ک داعشی حمله کرده به ... شوکی وَر خوس بَم والا یه شکم سیر منه میزیَن ... خدا خورشید خَله ره بیَمرزَه،  منه نجات هَدا 

فرایند راه سازی روستای میر و امداد نجات ..........جواد زارعی

امداد و نجات:

جاده میر به تدریج مراحل مختلفی را طی کرد تا به پایانه روستا رسید. رد عبور ماشین ها که روی خاک ده به جای نقش سم ستوران قرار گرفت در واقع مهر چیرگی و استیلای نهاد گذشتگان مبنی بر اراده پیشرفت و آبادانی بود که در زادگاه و محل زندگی خودشان حک شد.

وقتی پیاده ای و به سوی مقصد رهسپاری، مناظر ساکن هستند... درخت، رود و کوه میخواهند دستتان را بگیرند و با هم حرکت کنید. حتی پرنده ای که روی  شاخه لرزانی نشسته دور شدن با تانی تو را به آرامی دنبال می کند. اما با سرعت ماشین که گذر می کنی، انگار آنچه میبینی در حال گریز از تو است. 

به هر حال در این جاده تمام احساساتی که بر من مکشوف گردیده در پیاده روی بوده است!

نخستین بار بعد از تکمیل جاده با اتومبیل پسر عمو مسیری را که غالبا ناهموار بود، پیمودیم و وارد میر شدیم. اما در مصاف با سنگلاخ خیلی زود متوجه شدیم باک اتومبیل زخمی شده و اندک بنزینی که مانده بود نیز خارج شد.

باک را جدا کردیم و بردیم نزد زنده یاد آقای عبدالمحمد و ایشان با روش  تجربی خودش روزن را پیدا کرد و به لحیم کاری پرداخت. با چهره شاد و خندان همیشگی خودش و ما ناظر همراه با دلهره که باک منفجر نشود... برای برگشت، زنده یاد آقای جانی با گشاده رویی یک گالن بنزین از خانه اش برای ما آورد.... روح هر دو عزیز شاد.

خریداری خر امیرنانی میان.‌‌‌......صادق اباذری

(صادق خرهگیتی
خوشحالی ده پر هگیتی  )
در گذشته های دور زمانی که
من خر خریدم این شعر رو برای من میخواندند
در گذشته های خیلی دور من 
به اتفاق دوستم علی بخش اباذری باهم در محل به شغل
کارگری مشغول بودیم ومی دیدیم که دوستان دیگر با خر
کار میکنند یک روز تصمیم بر
این شد که ما هم خر بخریم
یک روز صبح دوتایی برای خریدن خر به امیرنان رفتیم
منزل آقای محمّد نظری و ایشان هم دوتا خر برای  فروش داشت یکی رو من ویکی دیگر رو هم علی بخش 
پسند کرد برای امتحان اولیه
سوار شدیم ودر کوچه های امیرنان یک دور زدیم خوب
بودند و قیمت برای علی بخش 
شد سه هزار و هفتصد و پنجاه تومان وبرای من هم شد
سه هزار وپانصد تومان و پول
هایمان را به آقای محمّد نظری
دادیم وبه ایشان گفتیم این پول سه روز امانت دست شما باشد تا ما همه جوره امتحان
کنیم (قانون سه جو) که قبلاً
خدمتتان توضیح دادم جالب 
اینجا بود که مسیر امیرنان به
میر تمام موانع سر راه بودند ومیشد آنها را یک به یک امتحان کرد ولیکن مسیر اوچان به میر ویا لهران به میر
چنین موانعی سر راه ما نبود
ابتدا افسار خر رو گرفتیم واز محل امیرنان بیرون آمدیم سرازیر شدیم به طرف خرنای
دره امتحان اوّل با افسار خر خوب راه میآمد رسیدیم به
همستانی چال باغ فعلی آقای
مسعود اوجانی سوار شدیم
آمدیم تا پل چوبی قدیم واز روی پل هم رد شدیم امتحان 
دوّم از روی پل هم مشکلی نداشت هستند خرهای که از پل می ترسند زمانی که افسار
خر رو میگیری ومیروی صدای
تق وتوق چوبهای پل خر را به
واهمه واداشته و ناگهان دیگر
نمی آیدوبرمیگردی بهش نگاه
میکنی لج میکنه ودنده عقب  
میرود در اینجور مواقع 
قبل از پل باید یک کیسه روی
سر خر بکشی تا پل را نبیند واز روی آن رد شود خلاصه رسیدیم تلی بن واز اونجا هم آمدیم بالاسر بالای سبزه کار
جوب آبی بود به عرض ۵۰ سانت باید از روی اون خر می  پرید و چنین شد امتحان سوّم
هم مورد تایید ما قرار گرفت
نکته یک سری از خرها هستند
زمانی که روبرو میشن با آب زلال عکس آنها توی آب می افتد از رد شدن آب ممانعت
به عمل می آورند چاره کار چی میتونه باشه قبل از اینکه خر به جوی آب برسه باید
آب رو گل آلود کنی تا خرراحت رد شود سوار بر خر
دو دوست قدیمی رسیدیم
گیمبزی لو حالا چجور هم فیس کردیم انگار اون زمان
ماشین پیکان استیشن خریدیم حوصله  شما رو سر نبرم اومدیم خونه از هم جدا
شدیم من خر رو بردم بستم جایی وجلوش علف ریختم 
که بخورد و ماجرای اصلی 
اینجا شروع میشه بعد از ظهر
گذشت شب شد ماهم خوابیدیم حالا من از خوشحالی خوابم نمی برد یک
دفعه دیدم صدای خر بلند شد
و شروع کرد به عرعر کردن
این حیوان از امیرنان آمده بود میر جای غریب و دلش هم برای امیرنان وهم صاحبش تنگ شده بود چشمت روز بد
نبیند تا اون لحظه از ماجرا
آقام خبر نداشت یکدفعه گفت
زن صدای خر میاد نکنه بره
تو طویله علف ها رو بخوره
مامانم گفت نه این صدا دوروبر خونه ما نیست گذشت
درست یک ساعت بعد از دوباره خر دلش تنگ شد و شروع کرد عر عر کردن انگار
ساعت کوک کرده بود باز هم 
سوال و پرسش شروع شد
خوابیدیم  صبح شد داشتیم
صبحانه می خوردیم مامان با
لبخند گفت مردک مدنی چیه
آقام گفت چیه گفت صادق 
خر هگیتی آقام هم گفت
صادق به گور پدرش خندیده
خر رو میخواهیم چکار کنیم
علف گوسفندها رو توش ماندیم مامانم گفت زمستان
کوته گو سفند   ها رو می ریزیم جلوش میخوره کوته
باقی مانده علف از آخور گوسفند ها رو میگویند
گذشت پاییز همان سال دیدم
علی بخش صدام میکنه رفتم
گفتم کار داشتی گفت دوباره
محمّد نظری خر برای فروش 
آورده قیمت هم پایینه بیا
بخر من هم خریدم قیمت هفتصد تومان دیگه وقت شمارو زیاد نگیرم بعد ها من آمدم تهران ودوتاخر را به آقام
سپردم یکیش رو فروخت و دوّمی راهم نگهداشت طوری
به این حیوان وابسته شده بود
که همه جا با خودش میبرد
و سوار میشد اگر هم یکی چپ به خر محمّد دا نگاه میکردحسابی عصبانی میشد 
( عزیزای  گروه شادیتون روز افزون زندگیتون مالامال از عشق)

استادیوم میر...........رجب کاظمیان

 سلام روز گارانی درمیر         برای من فکر میکنم همین دیروز بود سال اخر دبستان ششم ابتدایی بودیم  امتحانات نهایی تمام شده بودمعلم مهربان اقای سعید بیهقی هرجا هستند سلامت باشد به ما بچه های علاقمند فوتبال  خیلی اموزش داده بود  وتمام معلم های روستا های اطراف می آمدند میر مسابقه می دادیم  تابستان تصمیم بر این شد که یک دوره مسابقه چند جانبه ای رابر گزار کنیم  بین تیم های میر تهران وشمال  بسیار پر هیاهوهمه چیز آغاز شد داخل روستا اعلامیه زدیم ومردم رابرای دیدن فوتبال وتشویق تیم ها دعوت کردیم و  عده زیادی روز بازی می آمدند  اسامی تیم میر  اقایان  خلیل الله بداشتی   مالک اباذری  امان اله میرچی  خدایار اباذری ابراهیم کاظمیان  رجب کاظمیان ابوالفظل یزدانی   واقای حاج مسیح اباذری و اقای رشید مهدوی بعنوان یار کمکی  چون تعداد ما کم بود وشناسنامه عزیزان صادره از میر بود کاری که امروز در فوتبال مرسوم هست وما آن زمان انجام دادیم وچند دوست دیگر  که اسمشون در خاطرم نیست  وبسختی 11 نفر شدیم   تیم تهران   اقایان مجید میر بابایی   حمدلله زلفی  محمد رضا اباذری  مجید نجفی  کامبیز مولاییان  ضیا داهی   نصرلله سره  مرحوم علی جانی مهدی شجاعی    و دوستان دیگر   تیم شمال   اقایان علاعدین جباری جعفر جعفری  محمد اقا اسماعیل  وامیر حسین میرچی مرحوم علی رضا اباذری و دوستان دیگر که حالا در خاطرم نیست       در مسابقه اول با شمال ما در پایان  با نتیجه 2     0  برنده شدیم  کاشته پشت 18 اقا مالک  اباذری دیدنی بود  وتهران 2   1  شمال را شکست دادند ودر مسابقه فینال باتهران در نیمه اول ما دو گل خوردیم وبازی دست بچه های تهران بود در نیمه دوم با تلاش ودوندگی بسیارشکل بازی را تغییر دادیم ویک گل امان لله میرچی با پاس بنده زد  در ادامه پنالتی بدست امد وابولفضل یزدانی توپ راتبدیل به گل کرد  و بازی به وقت اضافه کشیده شد  ودر وقت های اضافه بعلت اینکه بچه روستا بودیم وهر روز کوه میرفتیم نفس چاق تری داشتیم ودر یک پاس کاری بسیار جالب بین مالک وخلیل  وجا گذاشتن دفاع  وگل  بسیار هیجان داشتیم  وبازی بانتیجه  3 بر 2  بنفع مابه پایان رسید وبعد سوت داور.... ما خیلی خوشحال بودیم واحساس غرور میکردیم وآن بازی تبدیل به تاریخ در جوانی ما شده بود  ودیگر تیمی از بچه های روستایی میر شکل نگرفت یاد همه عزیزان بخیر همه شاد و سلامت باشند یاد عزیزان سفر کرده بخیر  مقصودم تجدید خاطره بود  و عکسی از ان تیم پر نشاط

ودر آخر یادی کنم از عزیز سفر کرده معلم اخلاق اقای رفیع رسولی وآقای سید احمد میر بابایی که در بازی فینال به ما کمک کردن       

رجب کاظمیان

اِعجاز طب سنتی میری میان.......سیده فریده میر بابایی

یه روز نمزی (عصر) نِشتِه بِیم میوه و چای دی جلومان ، یهو بیدیم هواری صدا میا ، پشت بندش دی زنکی صدا که بدبخت گِرِستم ، اِسه چی کِنَم ؟ خاکِ سرم ، طولِ سرم ... سر و صورتشِ دی مِزِه ... 

مَرَم دی هول کرده بِه ، بِشه جلو ، زنَکه بوگوت : اِوِه چی گرستی ، خاکِ سرم ، چرا خوتِ مِزنی ؟ داغان گِرِسی ...

زنَک بوگوت اِشکَمَم بیَمیه جَر ... وَچه بُمُرد مَسَم چیه بَرِک ؟ اون شش تا رِ کی مَ بَرَسه؟ 

بوگوت پیغام مینی آقا رِ برسان ، چاره  کِنه 

( مَرَم پَیَرَمی اسمِ صدا نمی کُرد  اوره موگوت آقا )خلاصه زنک ،  تو دی نَیَمه و پله ی سر نالانشِ کِرد و حرفانِشِ بِزِه و بِشِه ...

پیرم که باغ دِ بیمه مَرَم اویی بَرِک تعریف کِرد ... 

پیرم دی بوگوت : بوشو اوره بوگو: تو سه روز گَمَره دَم کِنِه و بِنوشَه بعد یه ماه دی بیایِه  اوره  حال بینم ( حالش رو بپرسم ) مَرَم دی چَدر چاقچول منه و موشو پیغامه هَمیدا ... اون زنک سیا بخت موشو دربدر دنبال گاوان که گمره تَزه هگیره و دَم کنه خلَص گرده ... تا یه ماه مِگرده  زنک دی کو فَمیل به ، مو شو آقامی ور . گله و شکایت منه و مو گو  این چی به ؟ مینی اِشکم  بزرگتر گردی ...

پیرم موگو: مَسی من یَری کِنم  وچه رِ دنگنی ؟ گِنَهِش منی گردن بو.

 نخیر 

زنکی اشک میا و بِرمِه کِنان موشو خَنَش 

خلصه مگذره و وچه دنیا میا ... چه وچه ای همه دی قشنگ تر ، همه دی زرنگ تر همه دی باهوش تر..

توضیح اینکه : پدرم طب سنتی می دانست و بسیاری از مواقع برای رفع مشکلات به پدر مراجعه می کردیم ...

مثلا می گفتن جوشانده گزنه برای جلوگیری از ریزش مو مفید است ...

و خیلی چیز های دیگر


وصف میر طالقان.......رجب کاظمیان

سلام دوستان روزگارانی در میر   یکی از روزهای هر روز خدا

.اردیبهشت1400 که زِ نامش پیداست

 من و یک دوست از اون دوستای خوب  

رفتیم پی سبزی  یه صبح زود

چی بگم همه سر بالایی

که نفس کم میاره آدم شهر

وقتی به شروردی خاک برسی  

اون بالا میر چه زیبا و آرام قشنگ

خونه ها رنگ به رنگ  

 شیروانی ها رنگا رنگ

آدما رنگ به رنگ 

همه باهم جورن دیدن داره 

 رسیدیم دریاوکی چال بزرگ  

که نگو کانادای طالقانه  بخدا 

گاوای مهندس اوجانی

مارو چپ چپ نیگاه میکردن 

که چرا اینجه درین 

یدونه کو کرگ شاد

روی آن کوه بلندای سره

جفتشو صدا میزد  

بیو چایی بخوریم

ولی با سوت شنیدن داره 

کنسره کندو دیم

چه عظمتی خدا داده به این نقطه کوه

یدونه شیر آب اون وسطا 

یادگار عمو سهراب  شورای قبلی میر

خنک وصاف گوا رای وجود

همدلی تلاش و زحمت روبیادت میاره

خدا خیر شون بده 

یه سلام کردم به دورانی دره 

کنار نهر بزرگ جاری 

که به دریا  میرسه آخر کار  

ولی من اون ساعت نعنا هاشومیچیدم     

 چی بگم مردم میر 

چه ده خوب و قشنگی داریم

.برای من که یکی از شما هام افتخاریست که گفتن داره  




  رجب کاظمیان

کوه میانی بهمن......سهیلا تقی پور

ضمن  عرض  سلام و ادب به بزرگواران میر طالقان هم اکنون ماجرای زیبایی از سر گذشت خودمی شو پیَر از زبان حال همسرم اقای محرمعلی اباذری  برایتان تعریف مینم

در سال ۱۳۳۶ مینی شو پیَر خدا بیامرز با پسر شیر دل دا مرحوم اقای عینعلی خدا بیامرز بشه بَن کوه ،تله دینگنن کبکی بَرِک روز بعد که موشون تله ره  بِینَن ناگهان بهمن میگیره و مرحوم عینعلی مشو بهمنی بون از طرفی هم مرحوم حسین اباذری  موشو اوره نجات هدی او دی بهمن میا اونی سر او دی موشو بهمنی بُن سگی که اونَنی همراه به زو زو مینه اهالی ده میفهمن شیر دل مرحوم موشو که اینَنه نجات هَدی مِینه بله دو تا شان بُمُردیَن میورن جنازه شانه میری میان البته نا گفته نماند مینی شو پیَر خیلی مهربان و دوست داشتنی به ولی حیف که ما نِیدیِیم اونَنه خدا رحمتشان کنه جاشان راحت بو ولی جان دادن در بهمنی بون خیلی سخت و درد ناک بوده 

این بود مایی ماجرای مرگ شو ییَرِمان اقای حسین اباذری 

گوینده محرمعلی اباذری 

 نویسنده سهیلا  تقی پور 

شاد باشید و شاد زندگی کنید

و خدا رحمت کنه اسیران خاک خوانندگان این حکایته

قربانی کردن کولی مهمانی خاطِر......علی اباذری

ننه شکوفه اون روز صبح زودتر از همیشه منو از خواب بیدار کرد  انگار قرار بود مهمانی ویژه بیاد من همش ۱۰ سال داشتم و تابستونا وقتی درس و مدرسه تموم میشد ۳ماه تمام میرفتم پیش بابابزرگ و مادر بزرگم..

رفتم حیاط دیدم یه کولی (بزغاله)

رو بابابزرگ تو حیاط بسته و چاقو بدست منتظره،،

ننه هم اومد حیاط با یه منقل پر از ذغال که آماده بود مهمان وارد شود اسپند دود کنه...

مهمان ویژه اومد و کولی رو هم جلوش سربریدن و پذیرایی ووووووو

یادم نمیاد اون مهمان ویژه کی بود گذشت...

بعد یه مدت یه روز که از بیرون آمدم خونه دیدم خونه شلوغه ؛؛ننه گفت برو دست و صورتت رو بشور بیا مهمان داریم....من هم کمی فکر کردم پیش خودم گفتم لابد بابابزرگ یادش رفته کولی سر ببره جلوی مهمان...سریع به طویله رفتم و اون بزغاله که خیلی ازش خوشم نمیومد و همیشه منو میزد رو بکش بکش آوردم حیاط و داد زدم بابابزرگ بیا چاقو رو بیار

از صدای داد من هم بابابزرگ هم اون مهمون و بقیه ریختن حیاط که بابابزرگ(مشت محمد دا) بوگوت سرخور چه منی اون کولی رو چرا بیوردی حیاط ؟؟؟

منم گفتم مهمان قبلی رو جلوش کولی سر بریدید چرا الان کولی نمیکوشید...

حالا تصور کنید رودربایسی   بابا بزرگ جلوی مهمان

ننه شکوفه اومد قضیه رو جمع کنه بدتر کرد ..گفت اون مهمان فرق داشت با این مهمان

گذشت یادش بخیر ...اون کولی هم جان سالم به در برد....

اندود کاری و شوخی با یه خجیره هم محلی ......سیده فریده میربابایی

 

یه خطره بوگوم شمارِ: 

وچه بِیم مارِ وختی اِمرو اِمتِحَنَن تمان مگردی فردا دی رهی بِیم طالقان( میر) ..

من و پیَر ، مَر و کوچیکین خوَر ( خواَر) جلو دِ قَطرانی همرا (دوتا قاطر ) بیَمه بِیم سوی میر از قبل دی پیرم بوگوته به خنه رِ اندود کِنَن ،  (گِلُ) مشغول گردن

 همینی که ما وَرِد گرستیم و حیاطان دی شلوغ به ، یه بنده خدایی بیَمه پیَرَمی جلو بوگوت ، دیواران چندین زیبا گِرِسی، میانشان چی قاطی مینین ، پیَرَم خیلی جدی بوگوت شیر ، اون بنده خدا دی ساده ، بوگوت راستی اندین شیر کِجِه دِبییِه ؟کی دَره ؟ پیَرَم بو گوت اِسه  مه وِگردی تا  پیدا کِنی . الکی نی کو ... خلاصه کَمَکی گپ بیزییَن طرف بِشِه ... دو - سه روزی پیداش نِبِه ..  فردایان بییَمه بوگوت شیر اَندین پیدا نِکِردم بیا بیشیم جایی ک تُ بیگیتی . پیرم خنده دی غش کِرد و بوگوت شوخی بِه ... اَخه ساده..... کی دیوارشی اندودِ شیر دِ مینگنه ... طرف عصبانی نگردی ؟پیَرَم دی بو گوت مَس باور نِکِنی

فریده السادات میربابایی

سلمانی اجباری ....خلیل الله بداشتی

میخوام یکی ازهنرهای خودمو تعریف کنم خیلی مختصر وکوتاه ولی پراز تجربه یکی از همین تعطیلاتی که با مش محمددا میرفتیم طالقان که پدر صاحب بچه در می آمدوشب قبل هم تعریف کردم دقیقا آخرهای شهریورماه بود همه دانش آموزان پس از ۳ماه تعطیلی عازم تهران می شدند هیچکس هم راضی نبود همه اخم ها پائین اعصاب ها خورد.... انگار دارندزندان میبرندشان من که بخاطر عِرقی که داشتم بیشتر از بقیه وضعیتم به هم ریخته بود ازصبح تاشب درحال پرسه زدن بدون دغدغه بودم بالاخره هیچکی راضی نبودکه بره دقیقا۵شنبه ۳۰ شهریوربود شنبه هم همه می بایستی سرکلاس باشند برادرم دوتا فرزندپسر دوقلو داشت گیرداده بود الا وبلا که من موهای بچه ها را کوتاه کنم الان برسند تهران جمعه است وآرایشگاهها بسته است منهم بدم نمی اومد هرکاری را تجربه کنن اولش نه ونو

آورد تا دیدم برادره داره ناراحت میشه بچه ها ناراحت از اینکه من میخواهم سرشان را بزنم بلاخره دست بکار شدم قیچی وشونه را گرفتم اینو بزن و انور بزن رسیدم به وسط سر هرکاری کردم دیدم درست بشو نیست قشنگ پشت سربچه هاعین نردبان پله پله شده بودبچه هم اگر اشتباه نکنم ۱۴ یا ۱۵ ساله بود اولِ قرطی بازی چشمتان روز بد نبینه دیدم هرکار میکنم سرِ سرنمیبو فکرکنم یه کاسه گذاشتم سرشان ودور تا دور کله را صاف کردم وقتی که از زیر دست من رها شدند اول رفتن سراغ آینه بقدری این سر را قشنگ زده بودم

گریه بچه در آمد مینی بوس هم دیگه نزدیک شده بود که برسه به محل کلاه مثل الان نبود که هرمدلی بخواهی کلاه فقط نمدی بود که اگر سرشان میگذاشتم فکر آرایشگری من را ترویج می دادند خلاصه عازم ترمینال شدیم هنگامی که مینی بوس آمد هرچه صداشون کردیم پیداشون نکردیم بعد مدتی دیدیم از روی خجالتی بچه محل ها وهمشهریان پشت ی ماشین قائم شده بودند اینهم شاهکار این حقیر در دوران جوانی 


  تاقصیده ای دیگر

همه شما به خدای بزرگ ومنان میسپارم