سلام بر میریهای عزیز هم روستاییان گرامی.
امیدوارم حال همگی خوب باشه
میخوام داستانی شخصی و خاطرهای شیرین را با شما به اشتراک بگذارم، داستانی که ریشه در مهربانیهای قدیم روستامون داره و امروز به ثمری زیبا نشسته .
آقای محرم سلطانی را شاید برخی بشناسید. ایشان فرزند مرحوم حاج علیاکرم سلطانی (مشهدی علیاکرم) و مرحومه خدیجه سلطانی هستند
از روزهای کودکیام به خوبی یادم هست که این دو بزرگوار، سوار بر قاطر، به روستای میر میآمدند. همیشه با خودشان تنقلات، ماست و پنیر محلی، نان تازه و هدایایی شیرین میآوردند. رفتوآمدشان به میر همیشگی بود و دوستی صمیمیای با مرحوم حاجآقا شکیبایی و پدربزرگم عبدالحسین خستو داشتند.
گاهی من هم همراه پدربزرگم به موچان میرفتم همان روزهایی که با وانت نیسان قرمزرنگ آقای شکیبایی راه میافتادیم…
با گذشت سالها و از دست دادن عزیزان، ارتباطمان با آن خاندان کمرنگ شد، ولی خاطرهی مهماننوازی گرم، لبخندهای شیرین و طبیعت مهربان حاج علیاکرم همیشه در ذهنم زنده بود.
همیشه در فکر بودم که دوست پدربزرگم که اهل موچان بود، چه شد و خانوادهاش کجا هستند.
سالها بعد، در فضای مجازی، کاملاً اتفاقی با یک هموطن موچانی آشنا شدم. وقتی صحبت پیش رفت، با شوق و ذوق پرسیدم و عجبا که این شخص، نوهٔ حاج علیاکرم بود!
چه لحظهی پراحساسی بود… انگار بخشی از گذشتهی روستا و یاد پدربزرگم دوباره زنده شده بود.
جالبتر اینکه متوجه شدم خانواده ی ایشان هم سالها در جستوجوی خانواده ی مرحوم شکیبایی بودند؛ انگار دلهامون همزمان یاد یکدیگر بود.
اما امروز…
امروز پس از این همه سال، شاهد ثمره ی این ریشههای اصیل هستم.
آقای محرم سلطانی، با همتی بلند و عشقی عمیق به فرهنگ بومی، دست به کاری بزرگ زده است:
احداث موزه ی میراث روستایی طالقان.
ایشان نه تنها خاطرهها را زنده نگه میدارد، که “فرهنگ چگونه زیستن” گذشتگان ما را در قالب یک خانه ی روستایی اصیل به تصویر میکشد؛ در روزگاری که خانههای قدیمی رفتهرفته جای خود را به ساختمانهای مدرن داده اند.
یک خانه پاسداشت هویت، یک درسِ زندگی و آینهای برای نسل امروز و فردای طالقان است.
درود بر این اصالت، درود بر این عشق به ریشهها.
آقام مشهدی شیردل دا اَندین شکار مِزه ما گوشت د بَدمان بیامِه به. دعا مِکردیم الهی نزنه. شکارچیان معتقد بَن اگر شکار گوشته زائو بوخوره تفنگ چله مُکُوِه و دی نمی تانن شکار بزنن.هر وقت دی میشین زائو رِ بی نَن او دِ سوزنی سنجاقی چیزی هَمِگیتَن.
زینت خاله نیاز دایی زِن زائو بِ ما خلوتی شکار گوشت هَمِادیم او رِ تا آقام شکار نزنه. ولی باز آقام شکار مِزّه!
یه بار زینت خاله آقامه موگو: "شیردل دَدا یه لو گوشت منه هَدین خورش دِرِس کِنم. آقام موگو: آخه تو زائو ای نمی گرده.
زینت خاله لو هَمِدیه کو: من قبلا دی بخوردی یَم.
آقام موگو: "آهان پس تی یی دل صافه." او ره گوشت هَمِدیه.

یادش بخیرسال ۵۹ اولین باردرطول عمرم سواربرقاطربودم واولین فرزندم ۲۰روزه بودآقای چابدارمحکم باچادربچه روپیچیددربغل من ازنظرآبادمیامدیم رسیدیم تله ای سرگفت خانم پیاده شوهمه اینجا پیاده میشن گفتم قاطراگرراه خودشودرست بره من مواظب هستم بقدری پایین بودتاروی سینه بچه خم شدم واززیرتله ردشدیم یادش بخیرچه روزهای خوبی ☺کنجکاو بودم میر کجاست هرچه جلوترمیرفتیم بیشترسوال میکردم تاانکه سررجه رانشان داد(*منزل فعلی خانم نسرین جعفری الهی خودشون وخانوادشون راخداسلامت بداره*) خیلی راه مانده بودتا برسیم برای همه رفتگان ازدیارمیرطلب مغفرت وروحشان شادوبرای همه عزیزان درقیدحیات سلامتی وطول عمرباعزت همراه با خوشی ازخدای مهربان خواستارم

عکس ۴ نفره داریم
از مهربانانی از میر طالقان
آقایان
صدرالله میرچی
علی اکبر اباذری
ماشاالله نقدی
فردوس میرچی
دامادهای تابستان ۱۳۵۰ هستند که عروسیشان در ۱۷ مرداد همه در یک روز بوده
فرزندان این عزیزان همسن هستند و متولد ۱۳۵۱
که به ترتیب پدرانشان :
خانم محبوبه میرچی
آقای محمد اباذری
خانم زری نقدی
خانم فریبا میرچی
عکس به پیشنهاد آقای داریوش رسولی گرفته شده
این چهار داماد
تاریخ دقیق عروسیشان ۱۷ مرداد ۱۳۵۰ بوده
جمعیت میر اون موقع ها در تابستان ها زیاد بود با خانواده عروس ، هشت تا خانه عروسی بود. دو روز عروسی گرفته بودند. یک شام و یک ناهار داده بودند. تمام اهالی هم در این هشت تا خانه به صرف غذا دعوت بودند.
عروس خانه اینها، منزل اوستا امیر قلی بود که عروسها و دختر خانمها جمع بودند. داماد خانه منزل آقای روح الله دراج بود.در داماد خانه هر کس به فراخور، مبلغی به پیشانی داماد پول میزدند.
هر داماد ۲ تا ساقدوش داشت . یکی مجرد و یکی متاهل. هر عروس هم ۲ تا دس خوهر داشت.
مطرب ها هم دو نفر بودند : الله قلی و ایمان قلی بودند که دایره و فلوت میزدند.
آخر سر هر داماد برای عروسش نار میزد و عروس را به منزل داماد راهی میکردند. نزدیک منزل داماد که میرسیدند ، داماد باید به پیشواز عروس میرفت و دست عروس را میگرفت.
( مبلغ مهریه هم ۱۰ الی ۱۲ تومان وجه رایج مملکت بود ).
با تشکر از خانم فریبا میرچی که با استفاده از مطالب خوب و مفید پدرشان
آقای فردوس میرچی
این مطالب را گردآوری نمودند
و در اختیار شبکه پیام قرار دادند
آرزوی سلامتی و شادکامی داریم برای خودشان و خانواده عزیزشان

سلام نیمه شبتان خوش بو
بسیار خاطرات جالبی بود ، و اون دوران را برای ما تداعی کرد .
اون ایام ما برای اینکه بتونیم به هر قیمتی در مراسم محرم شرکت کنیم .هر چی که بزرگتر ها می گفتن انجام میدادیم .
بعنوان مثال : ظهر برای آب کوزه به دست تا چشمه ها می رفتیم تا آب بیاریم و خستگی راه رو به جون می خریدیم تا اجازه بِدن شب مسجد بیاییم .
یا به شرطی مسجد می آمدیم که شب وَر خوس باشیم .( وَرخوسِ سکینه ننه ، خورشید خاله ، زندایی بتول ) خدا هَمِشانه بیامرزه
وَر خوس : وقتی تنها هستی ، کسی از آشنایان رو میاری پیش خودت بخوابه که تنها نباشی
وَر : پهلو
خوس : خواب
به هر حال مسجد رفتن در اون زمان قوانینی از طرف خانواده ها داشت که باید رعایت میشد .
این قوانین تا دَمِ در مسجد بود .بعد از آن دیگه ریسه می رفتیم از خنده . به قول یکی از دوستان به هر چیزی می خندیدیم .آی مَست بِیم
یه بار دی ، وخت دعای زیارت عاشور سجده ای سر ، یکی واقعا بخوت
( شووستا shovesta)
شب خوابیدن در کوه برای چیدن علف
( وشینی Vashiny)
چیدن علف
سال ۱۳۶۲ بود که با برادرم هماهنگ کردیم که امسال برای چیدن علف بریم دورانی دره
چون سالهای قبل من میرفتم کِمَنو و کل خوسان علف چینی وموقع آوردن باید کوله بار علف رو با پشت میآوردم یعنی کول میکردم و اون سال چون خر داشتم گفتم مسیری رو علف چینی کنیم که بتونم با خر بیارم و راحت باشم
رفتیم شووستا دورانی دره یک شب ماندیم چون اونجا علف زیاد بود دوروزه صد تا لوک علف چیدیم
( لوک Look )
چهار بغل علف رو به صورت چپ و راست روی همدیگه قرار دادن
وروی آن را هم چندتا سنگ میگذازند یک لوک
میشه بعد از خشک شدن علف ها توی تیر ماه شروع کردم به آوردن آنها هر دفعه هشت تا لوک بار خر میکردم ومی آوردم
حدوداً سیزده روز آوردن آنها طول میکشید صبح ساعت شش میرفتم کوه و ساعت یازده میومدم خونه
از خونه افسار خر رو میگرفتم تا چشمه کابار
بعد از اونجا سوار میشدم تا دورانی دره
چون فصل توت بود هرروز صبح جای پای خرس رو تا دورانی دره میددم احتمالاً اونجا میرفته توی صخره ها میخوابیده بخاطر توت شبها این همه راه رو میومد تا محل و صبح قبل از روشن شدن هوا به طر ف بالا حرکت میکرد که من هر روز جای پاشو میدیدم
بله یک شب موقع علف چینی اوسکول دورانی دره خوابیدیم
( اوسکول Oskool)
غار
در علف چینی یک اصطلاح به ذهنم رسید که برایتان بنویسم
( بگرم Begerm )
اون وقتا خیلی آدما میرفتند شووستا وشینی میکردن کوه های مختلف چون میخواستند دو سه قسمت علف ها رو بچینند بعضی قسمت هارو نشانه گذاری میکردند که افراد دیگر آمدند آنجاها رو نچینند
ایتدای اون قسمت رو چندتا لوک میچیدند
این کار رو بهش می گفتند بگرم آنوقت
آدم های دیگر بالای لوک ها رو نمی چیدند
تا بگرم زننده بموقع آنجا رو بچینه
سلامتی یکایک افراد گروه آرزومه
*خاطره و نوستالژی با کرسی زغالی*
*قدیما زیر این کرسی ها یه چنگکی آویزون بوده واسه دیزی روی آتیش زغال ، بماند حالا چقدر پا سوخته و دیزی ریخته*
*یکی از کارایی که قدیم در روزهای زمستون انجام میشده، درست کردن منقل کرسی بوده.*
*هر روز صبح، اول زغال های روشن باقی مونده از شب قبل را از خاکسترها جدا میکردند و یک گوله میگذاشتند وسط منقل و زغال های تازه و قبلی رو میریختند روش و میگذاشتند تا زغال ها سرخ بشن، بعد هم خاکستر را میرختند روشون تا زیر کرسی گرما کنترل شده مورد استفاده قرار بگیره*.
*تهیه خاکه و زغال هم از کارایی بود که تابستون انجام میشد، گونی های زغال بود که با گاری میومد در خونه و با الک کردن و شستن، زغال تمیز و خاکه بدست میومد که با خاکش که در آب جدا شده بود، گوله درست میکردن و میگذاشتن در آفتاب تا خشک بشه و انبار میشد*
من دشت بان هستم
خوشه های انگور سیاه طالقانی روی بوته های رز واگنک خودنمایی می کردن و هوش از سر هر رهگذری می بردن. هیچکس جرات نداشت دست به اون ها بزنه. چارپادار تکیه ای کلاه نمدی اش رو روی سرش مرتب کرد و رفت که به دستور خانم یه جزقه انگور بچینه. ناگهان اوس عبدالله مثل پلنگ غرش کنان سر رسید .جدی جدی خجره رو آورده بالا تا بزنه توی سر اون مرد . ناگهان خانم خودش رو از اسب انداخت پایین و فریاد زد: « اوستا نزن .توروخدا. من بهش گفتم یه خوشه انگور بچینه . »
خانم ارباب که از خجالت سرخ شده بود تند تند می گفت «ببخشید من عذر می خوام». اوس عبدالله خجره رو آورده بود پایین و گفته بود :« به احترام خانم گذشت می کنم. من دشت بان اینجا هستم از این به بعد از من اجازه بگیرید. »
راوی آقای نصرت بهزادمهر
سلام دوستان
من و خواهرم خاطرات زیادی ازمر حوم علیَ د نادا داریم .یادمه یه سال رفتیم طالقان ، تا مارو دید گفت از شما بعیده تو باغ مردم چکار می کردید ؟ما هم توضیح دادیم آمدیم پَزی خلاصه مارو دعوا کرد ... ما هم گریه کنان رفتیم خونه ، بماند که پدر و مادرمان هم ما رو دعوا کردند ... چند روز بعد رفتیم برای صبح شیر بگیریم ۵ عدد گردو داد بهمون وگفت اینو بگیرین دیگه باغ مردم نرید ... آمدیم خونه پدرم گفت این گردو ها چیه ؟ گفتیم گلندان خانم و آقا علی د نادا دادن ... گفت همین الان برمی گردونید ...
پدرم گفت مگه خودمان باغ نداریم ؟
خلاصه ما هم با ترس و لرز گردو هارو برگردوندیم ..
مادرم گفت اینقدر خودسر شدین ، هر کاری دلتون می خواد می کنید ؟ ما رو گرفتن به فحش که : جوانمرد ، یتیمان ، اَوَره گردین
ما هم سر به زیر ، جواب نمی دادیم ...
تمام این خاطرات دلالت دارد بر سادگی و صداقت قدیم ها واینکه یه بزرگتر همیشه نظارت داشت بر همه چی وهمه جا و همه حساب می بردن . قانع بودند به مال خودشون ...خدا رحمت کنه اموات رو
( سَرشول) ( اوراز)
(Oraz) __(Sarshol )
سَرشول = در کوه با صدای
بلند کسی را صدا زدن میگویند وگاهاً صدا را قطع و
وصل میکنند درتوی صخره ها
که می پیچه حالت اکو میشه
بعضی مواقع برای گوسفندها
که به راه دور رفتند با کشیدن
سَرشول آنها را به نزدیک خود
هدایت میکنند و همین عمل را بعضی از چوپان ها با سوت
زدن انجام میدهند
زمانهای قدیم که در میر ۴۰۰تا
گوسفند بود دونفری به دنبال
گوسفند می رفتیم و نوبت ما
با مشهدی شیردل مرحوم بود
خدا رحمتش کنه یکی از چوپانهای کهنه کار و با تجربه
بود ومن هم در سن نوجوانی
بودم خیلی خام بودم که با
مشهدی شیردل چندین نوبت
باهم دنبال گوسفند رفتیم خیلی تجربه بدست آوردم که
از ایشان همینجا قدر دانی
میکنم توی کوه هوای من نوجوان را داشت یک روز صبح گوسفندها را حرکت دادیم می خواستیم بریم
کِلَکی دره بعد از چشمی لو
سپس زمینانی میان بعد
رفتیم نوبنی دره مشهدی
منو صدا کرد( آقای صادق
آقایی) گفتم بله مشهدی
گفت از جلو میری گشگ جاری
دره چایی رو حاضر میکنی
تا مال بیا رفتم اجاق زدم و
آب ریختم توی قوری وزیر
اجاق را روشن کردم داشت
آب جوش میآمد که ایشان
آمدند و پرسیدند چایی دم کردی گفتم نه یکدفعه از توی
جیبش یک مشت علف پشم
آلود درآورد ریخت توی قوری
وگفت چایی کمتر بزن بعداً
پرسیدم عمو اینا چی بود
ریختی توی قوری گفت کوه
چایی بعد از خوردن نون وچایی حرکت کردیم به طرف
میانکوه رسیدیم زیر درخت
گردو میانکوه نشستیم و
شروع کردیم با هم صحبت
کردن توی ماه اردیبهشت
که هوای کوه ملایم هست
میش موقع چریدن سر بالایی
رو مثل فشنگ راه می ره که
یکدفعه دیدم گوسفندها حدود
۵۰۰ویا شایدم ۶۰۰ متر از ما دور شده بودند منو غصم
گرفته بود کی میخواد بره این
همه را ه گوسفند را بر گردانه
پایین پرسیدم عمو برم گوسفند ها رو بر گردونم گفت
نه حالا نگاه کن(آقای صادق آقایی) یکدفعه یک سَرشول
کشید جلوی گوسفند برگشت
به طرف پایین انگار گرگ افتاده باشه توی گله همه با
سرعت سرازیر شدند در عرض
۱۰ دقیقه همه گوسفندها زیر
درخت جمع شدند داشتنم از
تعجب شاخ در میاوردم وبعد
از چند دقیقه حرکت کردیم
به طرف کِلَکی دره و آنجا هم
ناهار را که همراه بود با شیر پت که مشهدی فقط شیر گوسفند میخورد ولیکن ما چون بلد نبودیم شیر بدوشیم فقط بزها را که راحت تر بود می دوشیدیم خورده وبه
طرف محل حرکت کردیم
اوراز= در میر زمانی که کوه
هستند موقع ناهار را اوراز می
گویند قدیما در کوه ساعت نبود ویکی از صخره ها رو در
نظر میگرفتند بنام اوراز تله
که موقع ظهر سایه آن تله
که در زیرش تمام میشود
موقع ناهار میباشد ودر زمان
قدیم در قسمت های از کوه
موقع علف چیدن چندین دسته مشغول علف چیدن بودند که موقع ناهار یک نفر
سَر شول میکشید و میگفت
اورازه اورازه همه متوّجه میشدند
و به ناهار می رفتند
( خدا به شما وخانواده محترمتان سلامتی بده)