میخوام خاطره ای رو شمایی برک تعریف کنم
اولین سالهای زندگی مشترکمان بِ (حدود سال 92). مینی همسر پرسنل یکی از بیمارستانهای تهران بِ. و برای رفت و آمد به محلِ کارش از سرویس استفاده میکرد.غروبِ یکی از روزهای سرده زمستان که من زودتر از ایشان به خانه رسیده بَم و دیمبور بیزیه بَم. نِفاقلی زنگ ِخَنه به صدا دَرَمِه. در و باز کردم خانومم بِ. که از سرما و خستگی یه سلامِ خشک و خالی هَدا و بیامِ داخل. مُلتَفِت گِرِسَم عصبانیه.
لحظاتی نگذشته بِ که شروع کرد وُقُر وُقُر کردن و شَستَم خبردار گِردی که از راننده سرویسشان گله منده. و ماجرا را برام تعریف کرد که: " دو سه روزه راننده سرویسمون عوض شده و یه راننده جدید اومده. با اینکه ماشین خیلی تمیز و شیکی داره و دست فرمونش هم خوبه ولی اخلاق خاصی داره. تمام راننده های قبلی تا انتهای فلان خیابون میروند و پرسنل هم راحت تر به خونه هاشون میرسیدن ولی این راننده در ابتدای اون خیابون که میرسه اخماشو تو هم میکنه و در حالیکه ترمز دستی رو با غیظ بالا میکشه و میگه: من از اینجا یه قدم جلوتر نمیرم همه پیاده شن. من و همکارام هرچی بهش میگیم که مقصد شما تا انتهای این خیابونه و باید ما روبرسونی به اونجا. قبول نمیکنه ". برای همین مجبورم خیلی از مسیر رو کوچه و پس کوچه بیام تا برسم خونه و خسته میشم.
منم یه چای براش ریختم و بهش بوگوتم نگران نباش از فردا من با ماشین میام دنبالت تا از سرویس که پیاده گِرسی باهم به خونه وِمیگردیم و یه صحبتی هم با راننده سرویستون مینَم بلکه قبول کِنه که پرسنل رو تا مقصد اصلی برسونه .
فردای اونروز حدود ساعت 7/30 نِمازی به کو ماشینی همرا به ابتدای اون خیابون یبشیَم و منتظر بَم. بعد از مدتی مینی بوسی سفیدرنگی یه کوچه پایینتر کنار خیابون ایستاد من که اون سمتِ پیاده رو ایستاده بَم متوجه گِرسم که راننده ی مینی بوس خیلی برام آشناست کمی جلوتر بیشیَم. و دیدم این که علیمرانِ خودمون هست خیلی خوشحال گِرِسَم و فراموش کردم که منتظره سرویسِ خانومم هستم و به سمت مینی بوس علی آقا رفتم. آشنایان و اهالی میر رو وقتی در تهران و شهرستان ها مِینیم خیلی احساس خوبی به آدم دست میده .رفتم جلو و ایشون هم منو شناخت و شروع کردیم به سلام و احوالپرسی و از من پرسید اینجا چی مینی ؟منم بگوتم: منتظره خانومم هستم.
با دیدن علیمردان تمام خاطرات مسافرت به میر در زمان کودکی و نوجوانی ام مانند فیلمی جلویِ چشانم بیامِه
پارک تهرانی و نردبان کوچک پشت مینی بوس
بار زدن بر روی سقف مینی بوس به ارتفاع بیش از 1متر
سرویسهای صبح و بعدازظهر پنجشنبه ها و برگشت مسافرینِ هر دو سرویس در جمعه ظهر ( قیامت کبری)
با پا ضربه زدن علیمردان به چرخهای مینی بوسش برای چک کردن باد لاستیکها
عکس و نوشته رویِ روکشِ صندلیهاش که چندتا اسب ارابه ای رو حمل میکردند و نوشته بود "سفربخیر" و اون روکش ها جای مخفی کردن نوار کاسِت مون بود (هنگامِ ایست و بازرسی)
اون نوشته ای که بالاسرش زده بود "دوستت دارم دوستم داری سیگار نکش"
سر دنده های خوشکل واسپرت
شایعه ای که میگفتن علی آقا هر وقت خوابش میاد عینک ریبن خلبانیش رو میزنه و ماشینش خودش راهش رو بلده ومیره
پارچه ای که دقیقآ زیره فرمون و رویِ زانو و پاهاش مینداخت
رسیدن به پلیس راه ونیم خیز و دولا شدنِ افرادی که در راهرو مینی بوس ایستاده بودن
سختی در پیچ خطرناکِ روستای کش و دعاهایی که بزرگترها در ماشین میخوندند"برای سلامتی راننده صلوات" و "سرازیری قبر علی به فریادت برسه صلوات"
بارهای مسافرین از جمله کارتنِ سوراخ داره کِرک و خروس و دبه های آبغوره که علیمردان خیلی ازشون استقبال نمیکرد
صدای بوق مینی بوسی که سالهاست در گوشمون حک شده
خیلی انرژی مثبتی ازش گرفته بودم و در حالی که هردو لبخندی بر لب داشتیم متوجه گرسم که خانومم هم کنارم ایستاده وسلام کرد.منم آروم به خانومم جواب سلام هَدام و بگوتم کِی رسیدی ؟سرویستون کدومه؟ میخوام با رانندش صحبت کنم. در همان حال با اشاره ی خانومم و چهره متعجبش ملتفت گرسم که بصورت خیلی اتفاقی علیمردان همان راننده سرویسی هست که خانومم تعریف کرده بود.زبونم در دهانم قفل گِردی
پس از خداحافظی با علیمردان سوار ماشین شدیم و هنوز ماشینم رو روشن نکرده بودم که خانومم گفت: ایشون رو از کجا میشناختیش؟ گفتم ایشون علیمردان راننده روستامون هستند. خانومم گفت علیمردانی که از خاطراتت برام گفتی ایشون بودند؟؟ منم سرم رو بالا گرفتم و گفتم : بله ایشون" آقای گرشاسبی" خاطره ساز 4 نسل از اهالی میر هستند. همه متولدین دهه ی پنجاه و شصت ، از یک راننده ی قدیمی درمسیر( تهران – طالقان) و مخصوصا مسیر پر پیچ گردنه های طالقان خاطره دارند و چه خاطرات قشنگی که این مرد دوست داشتنی به همراه مینی بوسش برایمان خلق کرده است . اگر به گوشه ای از زحمات این بزرگوار اشاره کنم باید از جابه جایی بار ومسافر درجاده های خاکی و پر دست انداز در گرما و سرما بگویم. 3۵ سال پیش اگر می خواستید پول و نامه و دارو ویا بسته ای را به کسی در میر انتقال دهید به غیر از مساعدت آقای علی گرشاسبی ، ممکن نبود.در واقع تعداد کمی از اهالی روستا ماشین شخصی داشتند.
خانومم کم کم به اهمیت وجود ایشان برای اهالی روستای میر پی برد.و بعد از چند روزی دیگر هم متوجه شدیم که نقشه و مقصدِ مسیری که برای راننده سرویسشان در نظر گرفته اند دقیقآ همان نقطه ای بود که علیمردان پرسنل رو پیاده میکرد. و ایشان هیچ گونه کوتاهی در انجام امور محوله اش نکرده بود
پس از اون ماجرا چندین مورد دیگر به اتفاق همسرم با علیمردان روبرو شده بودیم و ایشان همیشه با مهربانی و خوشرویی با ما سلام و احوالپرسی میکردند و مارو مورد لطف خودشان قرار میدادند.
جا داره ازعلیمردان عزیز و دوست داشتنی و همچنین کادر درمان یه تشکر ویژه ای داشته باشم و برای همه ی این عزیزانِ زحمتکش سلامتی و عاقبت بخیری را از خداوند متعال خواستارم