و اما خاطره تلخ من
تیر ماه سال ۱۳۸۲بود که به همراه دوستم برای چیدن اسپند یا همون کُلپر راهی چوکی لانه شدیم..تا ساعت ۱۲ کلی کُلپر چیدیم و ناهار رو که خوردیم تصمیم گرفتیم یه سر هم به دره وجین بزنیم چون میدونستیم اسپند اونجا عطر بیشتری داره و مرغوبتره..ساعت ۲یا شاید هم دیرتر رسیدیم اونجا و شروع به کندن اسپند کردیم که ناگهان یه چیزی مثل پلیسه یا پوشال به چشمم برخورد کرد و من هم بر حسب عادت شروع کردم به مالیدن چشمم ..استنباطم این بود که از تیکه های اسپند چیزی به چشمم خورده...
به ناچار وقتی دیدم سوزشش قطع نمیشه صورتم رو با آب شستم ولی تاثیری نکرد..چون آینه نبود به دوستم گفتم نگاه کنه ببینه چی تو چشم هست که ایشون هم چیزی متوجه نشدن..درد لحظه به لحظه بیشتر میشد تا جایی که اشک چشمم بند نمیومد.در آخر جوری شد که هرچی چیده بودیم رو آوردیم از وجین تا چوکی لانه و اونجا پنهان کردیم و به سمت محل حرکت کردیم.چشمم به گفته دوستم شده بود کاسه خون..من که نمیتونستم ببینم ولی هر لحظه سنگین و سنگین تر میشد چشمم و انگار داشت از جا در میومد...ساعت ۸شب رسیدیم محل و بلافاصله برادرم منو به تهران برد..خلاصه ساعت تقریبن ۱۲شب بود که مستقیم بعد از این همه ترافیک رسیدیم بیمارستان فارابی .و رفتم قسمت اورژانس ..
یه خانومی که معلوم بود تازه کاره و تازه دوران تجربی کارش رو طی میکنه به من گفت برو پشت اون دستگاه و چانه ات رو بزار جلوی اون دوربین(دستگاه معاینه چشم)..
همین که سرش رو آورد جلو و چشم منو دید یه جیغ بلند کشیدو بدو بدو در حالی که میگفت دکتر دکتر رفت.
پیش خودم گفتم چی دید تو چشمم که اینجور هراسان شد.به دقیقه نکشید که پیرمرد ۷۰ساله ای با روپوش سفید پزشکی بالای سرم حاضر شد و بدون مقدمه چشم منو معاینه کردو به من گفت روستا بودی یا کوه یا بیابون....گفتم کوه...گفت مگس به چشت افتاده و چون مالیدی چشمتو کلی تخم رو درون چشم تو بین پلکات رها کرده و کار سختی در پیش داری...
سرتون رو درد نیارم سه روز تمام دووعده میرفتم فارابی و سرم چشم منو شستشو میدادن .هر دفعه هم که میرفتم ۷ یا ۸ تا پزشک دانشجو منتظر بودن من بیام اونا هم ببینن ..شده بودم موش آزمایشگاهی...هر دقیقه یا شاید هر ساعت چندتا از این تخم ها تبدیل به کرم میشد و با حرکت روی تخم چشمم درد و سوزی رو برمن وارد میکرد که الان تعریف میکنم تنم میلرزه.کرمهای بسیار بسیار ریز سفید رنگی که گاهن با یه آینه کوچیک و زربین جلوی چشمم میگرفتم قابل رویت بود ...مخصوصن وقتی که از سفیدی چشم به سمت وسط چشم حرکت میکرد که درست روی عدسی چشم قابل رویت میشد..
تا اینکه یکی از پرستاری بیمارستان روز پنجم یه آدرسی رو نوشت و به من داد و گفت از اینجا برو و برو پیش این دکتر چون اینا چشمتو نابود میکنن و بلد نیستن...ایشالاه هر جا هست خدا سلامتی بهش بده...آدرسی که به من داد مطب یه دکتر رشتی بود در خیابان آزادی نبش خوش...اونجا رفتم و وقایع رو برای دکتر گفتم و ایشون بلافاصله نسخه یه پمادی رو نوشت که باید میرفتم دانشگاه تهران تا اونجا بسازن.....و اون پماد رو شبها داخل چشمم پر میکردم و صبح با شامپو بچه میشستم....دو روزه تمام آثار اون لاروها و تخم ها از بین رفت ولی تا یکسال همه چی رو تار میدیدم و در نهایت خوب شد...سرتون رو درد آوردم ببخشید.....در ظمن این تخم ها هم تعدادشون زیاد بود و هم فوقالعاده چسبناک...