این داستان تکنولوژی
امروز می خواهم از آن سالهای دور که هنوز پای برق به میر عزیزمان نرسیده بود برای تان تعریف کنم آن شب هایی که چراغهای نفتی فانوس و گردسوز یا همان «لَمپا» روشنی بخش خانه های مان بود و به دور روشنایی گردسوز می نشستیم داستانهای عاشقانه عزیز و نگار اردکانی را گوش می دادیم و شب چرز می خوردیم هر روز که از خواب بیدار میشدم بعد از جمع کردن رختخواب ها و صبحانه به سراغ چراغ ها میرفتم اول صبحانه میخوردم چون خوردن صبحانه با دستی که بوی نفت میداد واقعاً مجازات بود .ابتدا شیشه های شان را پاک میکردم و بعد بدنه فلزی که پر از از پشه های خاکی و شاپرک بود تمیز میکردم و سپس بیرون از ایوان روی پله آنها را از نفت پر میکردم و منظم و مرتب روی طاقچه میگذاشتم و یک کبریت هم کنار شعله بالابر می گذاشتم تا دم غروب گیج گیجی نخورم و دنبال کبریت نگردم اگر شبی صدای پت پت شعله به گوش می رسید نشان از تنبلی من و پر نکردن چراغها از نفت بود و اونوقت نگاه شاکیانه بقیه افراد خانواده بود تا اینکه بعد از چند سال چراغ زنبوری به بازار آمد و مرحوم پدرم که از طرفداران تکنولوژی بود سریعاً یک چراغ زنبوری خرید و به طالقان آورد و توسط یکی از فامیل ها مراحل روشن کردن آن به ما آموزش داده شد و من شدم مسئول چراغ زنبوری هرشب غروب وقت اذان سریعاً خود را به خانه میرساندم و با مقداری الکل و تلمبه زدن چراغ را روشن میکردم فقط وقتی توری چراغ پاره میشد کمی مشکل تر بود زیرا باید الکل را روی توری نو میریختم وبا این کار شعله آتش از بالای چراغ بیرون می آمد و من با استشمام بوی موی سوخته متوجه میشدم مژه و ابرو و موهای جلوی سرم جِز گرفته
ولی در کُل به خاطر روشنایی بیشتر زنبوری را دوست داشتم هر چند ساعتی با تلمبه زدن چراغ راشارژ میکردم و در آخر شب با پیچاندن پیچ چراغ باد ان را خالی میکردم و این نشانه فرارسیدن زمان خواب بود البته فانوس روی میخ تیرک ایوان تا صبح مثل چراغ خواب روشن بود.
وقت ناهار که می شد با یک تنگ پلاستیکی به چشمه در باغ میرفتم وبا تمبک زدن روی ته تنگ سروصدا ایجاد میکردم تا مبادا ماری سر راهم باشد ووحشت کنم چون شنیده بودم مارها در هوای گرم برای خوردن آب به چشمه میروندواون دو سه تا پله ی اخر را با سرعت برق وباد طی میکردم ،تااینکه فلاکس اب به بازار امدویک روز دیدیم بابا با یک جعبه به طالقان آمد بعد از گشودن جعبه یک فلاکس سفید و آبی با مارک کلمن داخل آن بود و به این وسیله آب تا ۸ ساعت خنک می ماند و من از آوردن آب برای ناهار معاف شدم چون کلمن سنگین بود وبرادرم جور مرا میکشید
جعبه های یونولیتی هم بعدها مد شد و اهالی روستا با خریدن یخ از کسی که یخ را سر ترمینال می اورد احتیا جات خود را بر اورده میکردند والبته خالی کردن اب داخل یونولیت وسنگینی ان هم مشکلات
خودش را داشت اولین بار در عروسی مرحوم رمضان اباذری دامادعارف دا پای موتور برق به میر رسید چه عروسی ،چه عروسی همه اهل محل دعوت بودند جلوی دروازه با مهتابی قرمز وسبز وداخل حیاط وخانه با مهتابی سفید تزیین شده بود و صدای ساز و دهل به دوردستها می رسید ومن از روی کنجکاوی جز افراد جلوی ساز ودهل بودم وبا اینکه صدای بلند دهل پرده گوشم را می لرزاند برای تماشا کمی عقب تر نمی رفتم وهمیشه برایم سوال بود که ایا لپهای این اقای نقاره چی از اینکه این همه مدت باد کرده است درد نمی گیره ؟ وخودم را جای او می گذاشتم ولپهایم را باد میکردم؟
تمام مردم ده روی پشت بام جمع بودند تا اینکه زمان نمایش فرا می رسید مرحوم اقا ارباب ومرحوم علی اقا میرچی ومرحوم تقی پور نمایش اجرا میکردند ومردم همه می خندیدند،وبعد از ان مرحوم اکبر شریف با خواندن شعر «بر بری نان بر بر نان گنده پرتقال مال شهسوار مردم را از خنده منفجر میکرد ورقص وشاباش وشادی هم که دیگه نگو ونپرس
وناهار هم یک ابگوشت پُر ملات با الرگ ترشی وپیاز واین تصاویر در حافظه بلند مدت من جا گرفته وبه عنوان یک خاطره خوش ثبت شده.
تا اینکه با تلاش وکوشش اهالی میر تیرها وکابلهای برق به میر رسیدند وزندگی دگرگون شد پدرم اول از همه یخچال نه فوت ارج تهران رابه طالقان انتقال داد و مواد غذایی از فساد نجات پیدا کردند ،وداخل کلمن یخ میگذاشتیم وتا 24ساعت اب خنک داشتیم وبا فشار کلید برق همه جا روشن میشد وچراغ نفتی وزنبوری هم از خدمت معاف شدند وبه کنار رفتند وکم کم وسایل برفی به کمک ما امدند وزندگی راحتر شد .یادش بخیر مرحوم مادر م هر وقت برق میرفت ومی امد برای ادیسون صلوات میفرستاد ومیگفت روحت شاد امید وارم چراغ دلتون روشن باشه وخانه هاتون اباد انشالله