یک روز بیاد ماندنی
دلم تازه رختخوابی میان گرم گَرسته به که یهو ننه منی پایانو قلقلک هدا بگوت وچه پایَس پایَس...عموت دَره مالانو دَر منه امروز مایی نوبه مگه نگوتی تو رو با خودش ببره ؟؟ همین که چشانم رو نیم لا باز کردم تازه بفهمستم خو نمینم واقعیه، راستی راستی عمو قبول کرده منو ببره کوه ..؟؟؟همش ۱۲ سال داشتم و تابستون رو پیش ننه شکوفه میگذروندم ...آرزوم بود برم ببینم پشت اون کوهها چه خبره..انگار یه چیزی اون دور دورا گم کرده بودم...به صَدم ثانیه جلوی در حاضر گرستم،هوا تاریک به ننه هم یه لقمه،، تو حلوا،،، که خیلی دوست داشتم هنا تو جیبمو زیب کاپشنم رو که میبست بگوت..وچه عموتو اذیت نکنیا .منم در حالی که به گوسفندا نگاه میکردم بگوتم چشم چشم..از این کوچه به اون کوچه تا برسستیم قبرستانی سر (به قول امروزی ها ترمینال)تعداد گوسفندا زیادتر گرست و در نهایت چشمه ای لو استپ کردیم تا اهالی گوسفنداشونو بیورن...دوتا سگ هم که هر روز با گله میرفتن خیلی وظیفه شناس بیامین جلوی گله ،یه چپ چپ هم منو نگاه کردن.بلاخره از زمینانی میان رفتیم نوبنی گردن و بعدش سرازیر شدیم کشکجایی دره..ودر انتها غروبدین با تنی خسته ولی دلی شاد از اینکه اولین بار بود کوه رفته بودم برگشتیم خونه...ممنونم ازت عمو صادق